بایگانی دستهٔ «کتاب»

۱۶
خرداد

مرده‌خواران

  نوشته شده توسط  نیشگون برچسب‌ها: ، ، ، ،

مقدمه ۱: به خاطر مشغولیت خاصی که این روزها دارم، دسترسی‌ام به اینترنت کم شده و نمی‌توانم بنویسم. با این حال، تمام تلاشم را می‌کنم که از وقت خواندنم کم نشود. تازگی شروع کردم به خواندن آثار مایکل کرایتون و الان به چهارمین کتاب رسیده‌ام. این مطلب راجع به کتاب سومی است که خواندم…

مقدمه ۲: اخیراً کافه کلمه در مجموعه‌ای از مطالب اشاره‌ای کرده بود به تفاوت‌های شرق و غرب از دیدگاه فکری و ذهنی. این مطلب رابطه تنگاتنگی با آن موضوع دارد.


ابن فضلان که نام کامل وی احمد بن فضلان بن راشد بن حماد است، در دهه چهارم هجری غلام خلیفه بغداد (المقتدر) بوده و در حوالی سال ۲۹۵ هجری بنا به ماموریتی به سمت سرزمین بلغار گسیل شده اما به واسطه حوادثی مسیر سفرش تغییر می‌کند و نهایتاً از اسکاندیناوی سر در می‌آورد. وی از سفر خود گزارشی سفرنامه‌وار تهیه می‌کند که خوشبختانه نسخه‌هایی از آن (ولو ناقص) موجود است و در چند اثر بعدی نیز اشاره‌هایی به بخش‌هایی از متن آن شده‌است.

مرده‌خواران نام کتابی است از مایکل کرایتون که بر پایه سفرنامه ابن فضلان به سرزمین وایکینگ‌ها نوشته است. در ترجمه فارسی آن (مترجم: اصغر اندرودی، ناشر: نشر نقطه، چاپ اول: ۱۳۷۴) اشاره شده که مایکل کرایتون متن انگلیسی را بر اساس مدارک و اسناد موجود در کتابخانه‌های اروپایی نگاشته است و از وجود نسخه‌ای از این سفرنامه که در موزه آستان قدس رضوی مشهد موجود است بی اطلاع بوده. این نسخه در سال ۱۳۴۵ توسط ابوالفضل طباطبایی به فارسی برگردانده شده که مترجم کتاب مرده‌خواران هم ظاهراً به آن دسترسی داشته است. به علاوه در جای جای کتاب، اندرودی به نقل قول‌هایی که از این سفرنامه در دستنوشته‌ای از یاقوت ابن عبداله موسوم به «واژگان جغرافیایی» وجود دارد اشاره کرده. با این تفاسیر، به نظر می‌رسد که متن کتاب مستند باشد. این در حالی است که برخی منابع دیگر (مثال بارزش ویکی‌پدیای انگلیسی) اعتقاد دارند که کتاب کرایتون بیشتر از آن که مستند باشد، در ژانر تخیلی و fiction می‌گنجد و این که بخش عمده متن ساخته تخیل کرایتون است. در ویکی‌پدیای انگلیسی آمده که تنها سه فصل اول کتاب مرتبط با سفرنامه اصلی است و مابقی داستان اقتباسی است از حماسه بئوولف. با این حال، در ترجمه فارسی در فصل‌های چهارم به بعد هم گاه و بیگاه پانوشت‌هایی راجع به منابع دیگری که به آن قسمت‌ها از سفرنامه اشاره کرده‌اند موجود است که قضاوت در این باره را (به ویژه با توجه به این ادعا که کرایتون از متن موجود در موزه آستان قدس بی‌خبر بوده) برای من دشوار می‌سازد. (جالب است یادآور شوم که بئوولف نخستین حماسه شناخته شده اروپایی است که دربارهٔ پهلوانی اسکاندیناویایی تبار است و برخی معتقدند تالکین سه‌گانهٔ «ارباب حلقه‌ها» را به نوعی از حماسه بئوولف اقتباس کرده است).

آن چه این سفرنامه را برای مورخان مهم می‌کند این است که متنی است که در آن یک راوی بیگانه (شرقی) راجع به زندگی گروهی از مردمان غرب (وایکینگ‌ها) که کمترین اطلاع در موردشان وجود دارد، به تحریر آورده است. بسیاری از نوشته‌های موجود راجع به زندگی وایکینگ‌ها در آن دوران، توسط افراد وابسته به کلیسا (که تنها افراد باسواد آن دوران بودند) به تحریر در آمده‌اند و این افراد به وایکینگ‌های بی‌دین با دیده ترس و نفرت می‌گریسته‌اند تا جایی که آن‌ها را وحشی، خونخوار، بی‌دین و فاسد می‌نامیده‌اند. سفرنامه ابن فضلان این تصویر را تا حد زیادی زیر سوال می‌برد.

نکته‌ای که در این کتاب برای من جالب بود (و البته کرایتون هم در مقدمه خود بر کتاب اشاره‌ای به این نکته کرده) طرز تلقی متفاوت و دید متفاوت ابن فضلان است. ابن فضلان در بیشتر قسمت‌های سفرنامه‌اش از توصیف احساسی پرهیز کرده و تنها به شرح آن‌چه دیده پرداخته و در این خلال در چند جا از عدم درک مشترک بین خودش و غربی راجع به مسایل مختلف (به خصوص مفهوم «طنز») یاد کرده است. در یکی دو قسمت، ابن فضلان به شوخی‌ها و لطیفه‌های غربی‌ها نخندیده و باعث شده که عرب‌ها به نفهمیدن یا زیادی عصبانی بودن متهم شوند (جالب این که در مقدمه مترجم آمده که ابن فضلان خود عرب نبوده). در چند جا هم از وی خواسته شده که لطیفه بگوید و نتیجه نهایی آن بوده که شنوندگان غربی وی، از لطیفه بر آشفته‌اند یا به هر تقدیر نتوانسته‌اند نکته خنده‌داری در آن بیابند.

از موضوعات دیگری که به کرات در سفرنامه به آن اشاره شده مسایل … دیپلوماتیک … بین افراد است. برای ابن فضلان جالب بوده که زنان اسکاندیناوی اگر از مردی خوش‌شان می‌آمده خودشان برای هم‍ بس‍ تر شدن پیشقدم می‌شده‌اند «گویی خودشان مرد هستند»! ابن فضلان که در مراحل ابتدایی سفر به شدت پرهیز پیشه کرده بوده (و گاه مورد تمسخر قرار می‌گرفته) تدریجاً راه تقیه پیش می‌گیرد (مثلاً پی می‌برد که نماز خواندنش در انظار عمومی تهدید محسوب می‌شود در نتیجه تدریجاً نماز را یا پنهانی می‌خواند یا ترک می‌کند) و کم کم از راه به در می‌شود (!) چنان که در قسمت‌های پایانی سفر، جایی که مجبور می‌شود برای حفظ جان خود در جنگی شرکت کند که هیچ ربطی به او ندارد، در لا به لای ساختن سنگر، به تقلید از اسکاندیناویایی‌ها با یکی از زنان برده در می‌آمیزد.

هم‌چنین ابن فضلان به دیدگاه مردم اسکاندیناوی راجع به زیبایی اشاره‌ای می‌کند که متن ترجمه فارسی را عیناً نقل می‌کنم: «مردم سرزمین‌های شمالی خود را کارشناس هشیاری در شناختن زیبایی زنان به شمار می‌آروند. اما در حقیقت، به نظر من همهٔ زنانشان لاغرند و بدنهایشان کج و ناهنجار است. صورتهایشان نیز استخوانی و گونه‌هایشان برآمده است…. در مدینه السلام [بغداد] چنین زنی حتی نیم نگاهی را به خود جلب نمی‌کند…. من نمی‌دانم چرا زنان این خطه، با آن که با اشتها و به اندازهٔ مردمان غذا می‌خورند، چنین نحیف‌اند و گوشتی بر بدنهایشان ندارند.»

به نظر می‌رسد که لاغر بودن مانکن‌های غربی و جستجو کردن زیبایی در بدن‌های ۴۰-۵۰ کیلویی ریشه تاریخی داشته باشد!

در چند جای سفرنامه ابن فضلان به این مساله اشاره می‌کند که وقتی به مردمان اسکاندیناوی می‌گفته که به خدای واحد اعتقاد دارد، با واکنش آن‌ها رو به رو می‌شده که «یک خدا کافی نیست» (یا شاید برای اعراب کافی باشد اما در شمال اروپا کافی نیست) و این که در مراسم قبل از جنگ یا مراسم خاکسپاری (که این آخری را با تفصیل دقیقی شرح داده است)، اسکاندیناویایی‌ها به چند خدا دعا و از وی طلب رحمت و آرامش می‌کرده‌اند.

آخرین نکته جالب توجه در گزارش‌های ابن فضلان، قسمتی است که او به توصیف جنگی بین مردمان سرزمین شمالی با آن چه «هیولاهای مه» می‌پنداشتند می‌پردازد. در واقع، دو موجود هستند که ابن فضلان به آن‌ها هیولا می‌گوید. موجودات اول، هیولاهای دریا هستند که در سفر دریایی با آن‌ها رو به رو می‌شود و از آن‌جا که به وجود هیولا اعتقاد ندارد، با دیدن آن‌ها شگفت زده می‌شود. با این حال برای خواننده امروزی، توصیفی که ابن فضلان کرده کاملاً معرف آن است که هیولاها چیزی نبوده‌اند به جز چند نهنگ بزرگ. دسته دوم، هیولاهایی هستند که تنها در مه حمله می‌کنند، هیچ وقت جسد کشته‌هایشان را باقی نمی‌گذارند و معمولاً روی سرشان کلاهی دارند که تمام صورت را می‌پوشاند. با این حال، زمانی که تصادفاً این کلاه (که در واقع سر خرسی بوده که تویش را خالی کرده‌اند) از سر یکی از آن‌ها می‌افتد، ابن فضلان چهره و بدن یکی از این هیولاها را از نزدیک می‌بیند و توصیفی از آن ارائه می‌کند که به زعم کرایتون، نمایانگر یک انسان نئاندرتال است. اگر چه باور عمومی آن است که انسان‌های نئاندرتال نهایتاً تا ۱۵۰۰۰ سال پیش منقرض شده‌اند، اما کرایتون به منابعی اشاره می‌کند که ادعا دارند انسان‌های نئاندرتال هنوز هم وجود دارند، بین ما هستند، و ما شاید گاهی آن‌ها را یک آدم بی‌ریخت لا به لای بقیه آدم‌ها ببینیم و گاهی هم اصلاً متوجه تفاوت آن‌ها نشویم! (انصافاً اگر تصویر بازسازی شده یک بچه نئاندرتال را ببینید، به کرایتون حق می‌دهید چنین ادعایی را مطرح کند!)

کتاب مرده‌خواران توسط جان مک‌تیرنان تبدیل به فیلم شده‌است؛ فیلم جنگجوی سیزدهم که در آن آنتونیو باندارس نقش ابن فضلان را بازی می‌کند (چه شود!) و البته من هنوز آن را ندیده‌ام.

۱۲
آبان

رمز داوینچی

  نوشته شده توسط  نیشگون برچسب‌ها: ، ، ، ،

راستش من خیلی دوست ندارم وقتی یک چیزی تنورش داغه برم سراغش. احساس می‌کنم که این پرهیز به من کمک می‌کنه تا بعداً، بدون جو گیر شدن اون موضوع رو درک کنم. البته مسلماً خیلی کلاس داره که فلان کتاب رو تا در اومد بخونی و جزو اولین کسانی باشی که فلان فیلم رو دیده؛ من هم تجربه‌اش کردم! مثلاً بیشتر کتاب‌های هری‌پاتر رو زمانی که هنوز حتی ترجمه فارسی‌شون در نیومده بود خوندم! اما در مجموع احساس می‌کنم که حالت بهترش اینه که بعد از این که آب‌ها از آسیاب افتاد بری سراغ یه موضوع. واسه همینه که الان چند وقته که بیشتر فیلم‌هایی که توی سینما دیدم، قبلش ازشون یکی دو تا نقد خونده بودم.

کتاب رمز داوینچی رو تازه بعد از این همه مدت که از خریدنش می‌گذشت تو چند شب گذشته خوندم. اگر چه اولش فضای متفاوت و پر رمز و رازش کاملاً من رو گرفت، اما در یک سوم آخر کتاب، خیلی چیزها قابل حدس می‌شد (مثل این که «جام» چه کسی خواهد بود، «رمی» چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد و غیره). شخصیت «لنگدان» که قرار بود تا حدی نقش دانای اسرار رو داشته باشه (تقریباً شبیه «گندالف» یا «دامبلدور») به اون خوبی در نیومده بود، به خصوص که رقیبی جدی پیدا کرده بود («تیبینگ» که بعداً معلوم شد همون «استاده»). پانویس‌های مترجم‌ها گاهی از خود متن برای من جذاب‌تر بود. البته با توجه به اطلاعات محدود من از نمادشناسی و تاریخ مسیحیت و … قطعاً بدون این پانویس‌ها من کمتر از کتاب لذت می‌بردم.

برای من «دنیای سوفی» کمتر قابل پیش‌بینی بود تا رمز داوینچی. به علاوه دنیای سوفی قابل اعتمادتر بود (حتی من که اطلاعاتم کم بود هم بعضی جاها حس می‌کردم که «دن براون» داره نظراتی رو مبنای داستانش قرار می‌ده که خیلی معتبر نیستن). از اون طرف، ترجمهٔ رمز داوینچی به نظر من خیلی بهتر از ترجمهٔ دنیای سوفی در اومده. البته این دو تا کتاب رو نباید با هم مقایسه کرد.

و من هنوز دنبال کتابی هستم که در قالب یک داستان جذاب، تاریخ اروپای معاصر رو به آدم یاد بده!

۴
اسفند

افسانه‌های بیدل قصه‌گو

  نوشته شده توسط  نیشگون برچسب‌ها: ،

بالاخره خوندمش! با وجود این که از مدت‌ها قبل متن فارسی‌اش رو می‌شد از اینترنت بگیری، اما جلوی خودم رو گرفتم و مثل بچه‌های خوب رفتم کتاب رو «خریدم». طبق معمول از مخ این خانوم رولینگ کیف کردم! و چقدر حسرت خوردم که قصهٔ آخری رو بعد از خبردار شدن از ماجراهای بالای برج نجوم داریم می‌خونیم!

کاش عواید حاصل از ترجمهٔ فارسی کتاب هم صرف بچه‌های بی‌سرپرست می‌شد.

۲۶
آذر

تاریخ به زبان ساده

  نوشته شده توسط  نیشگون برچسب‌ها: ،

چند وقت قبل راجع به دنیای سوفی نوشتم و پرسیدم که کسی کتابی می‌شناسه که تاریخ تمدن یا تاریخ اروپا یا … رو به خوبی دنیای سوفی برای آدم تعریف کنه؟ یکی از دوستان بلغارستانی من جواب‌های خوبی برام داشت که از بین اون‌ها دو تا رو جداً می‌خوام هر جور شده گیر بیارم:

۱) تاریخ‌شناسی جهان اثر آسیموف یکی‌شونه. متاسفانه اطلاعات ویکی‌پدیا راجع بهش خیلی کمه، اما با کمی جستجو می‌تونید خیلی اطلاعات بهتری راجع بهش پیدا کنید. تا جایی که من می‌دونم، ترجمهٔ فارسیش موجود نیست.

۲) تاریخ کارتونی جهان دومی‌شونه. این یکی البته هنوز کامل نشده. به نظر من از اون چیزهایی هستش که اصلاً نباید ترجمه‌شو خوند! فکرش رو بکنید،‌ تاریخ دنیا به سبک تن تن و میلو!!

اگر کسی خواست برام کادو بگیره، این دو تا گزینه‌های خوبی هستن! نگران سورپرایز (شگفتانه!!) بودن قضیه هم نباشید؛ این قدر مطمئنم این‌ها این ورا گیرنمی‌آن، که اگر گیرش بیارین کلی سورپرایز می‌شم!

۲۹
آبان

دنیای سوفی

  نوشته شده توسط  نیشگون برچسب‌ها: ، ،

این روزها دارم دنیای سوفی می‌خونم. و البته کلی لذت می‌برم … اما در کنارش از دو تا چیز تاسف می‌خورم:

اول این که ما در اولین سال‌های درسمون تقسیم‌بندی موجودات به «جاندار» و «بی‌جان» رو می‌خونیم، اما تا آخرین سال تحصیلمون هیچ‌کس بهمون نمی‌گه که این تقسیم بندی رو اولین بار ارسطو مطرح کرده؛ قضیهٔ تالس رو می‌خونیم اما نه می‌دونیم که تالس کی زندگی کرده، و نه حتی می‌دونیم که به تالس می‌گن «پدر علم». (راستی می‌دونستید که قبل از تالس، مصری‌ها و بابلی‌ها از این قضیه استفاده می‌کردن و احتمالاً تالس کاشف این قضیه نیست؟! اصلاً قضیهٔ تالس یادتون هست؟!!)

دوم این که برای اولین باره که دارم از خوندن چیزی که راجع به تاریخ و فلسفه‌اس به معنی واقعی کلمه لذت می‌برم. لذت «دنیای سوفی» در اینه که نظریات هر فیلسوفی رو که می‌خونی، کتاب رو می‌بندی و درست مثل سوفی بهشون فکر می‌کنی. و به سوال‌های دیگه‌ای فکر می‌کنی که قراره تو و سوفی توی بخش بعدی جوابشو از دید یک فیلسوف دیگه بدونین.

و باز این که در کنار تمام بعد تاریخی و فلسفی داستان، به خود داستان فکر می‌کنی. به این که «یوستین گردر» چقدر قشنگ با پنج تا شخصیت «سوفی» و مامانش و دوستش و «آلبرتو کناکس» و  «هرمس» (سگ نگهبان) که تازه سه‌تاشون نقش مکمل هستن، و با مسایل پیش پاافتاده‌ای مثل حساسیت مامان سوفی روی عاشق شدن دختر چهارده ساله‌اش که روی هم شاید ده درصد از متن رو هم تشکیل نمی‌دن، تو رو این طوری ترغیب می‌کنه که اون نود درصد دیگه رو با هیجان و لذت تمام بخونی. (قابل مقایسه با «صد سال تنهایی» و اون همه شخصیتش با اسم‌هایی شبیه هم، که انگار هنوز هم برای این که فضای داستان کامل باشه تعدادشون کمه و هر لحظه منتظری یکی دیگه بهشون اضافه بشه).

راستی، شما کتابی سراغ ندارین که با سبک «دنیای سوفی» تاریخ اروپا، تاریخ امریکا یا تاریخ تمدن رو تعریف کنه؟!